تبلیغات
ღ بـنـــ بســتـــــــ عاشـــــقانــــــه‏‏ღ
ღ بـنـــ بســتـــــــ عاشـــــقانــــــه‏‏ღ

دلم خیلی واست تنگ شده...خیلی...با اینکه هستی کنارم ولی بازم دلتنگتم...خدا رو هر لحظه شکر میکنم که انقدر همه چی خوب و آرومه..نمیخوام برگردم به اون روزایی که دوباره دوستیمون رو شروع کردیم..خیلی واسم سخت بود...خیلی...تورو نمیدونم..ولی من واقعا مُردم و زنده شدم...روزایی که هر ثانیه فکر میکردم از دستت میدم...تا همین 2 ماه پیش هم همین طوری بودم..ولی الان نه...خیلی بهت مطمئنم....خیلی...شدم مثل قبلنا که هرکی میگفت رضا ممکنه تنهات بذاره،من میگفتم امکان نداره،اگه بمیریم هم هیچی جدامون نمیکنه...من که حسم اینه...عزیزم...خیلی دوست دارم..ببین...جلوی همه میگم...خودت رابطمون رو محکم نگه دار...هیچ وقت هیچ کس و هیچ چیزی جاتو نمیگیره...مطمئن باش عشق من...........

+ 10 روز دیگه 1 سال و 8 ماه از دوستیمون تموم میشه...دلم میخواد دومین سالگرد رو کنارم باشی....
+سرما خوردم شدیـــــــــــــ ـــد !!!!
+کنکور هم چیزی نمونده...دیگه واقعا خودمو سپردم دست خدا!پارسال که نشد..کاش امسال پزشکی رو بیارم... :(
 
+مـــ ـ ــرد مــ ـن...دوســ ـ ــت دارم


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 21:12 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

عاشقه آهنگ وبمم...حرف دلِ خودمو میزنه....بچه ها شرمندم...حرفی ندارم که بخوام به خاطرش آپ کنم...روزا همینجوری میگذره...شکر...آرومم...آرومه....خدا نپاشون رابطمونو....من فقط به همین دل خوشم....

دیگه با شماره آپ میکنم  از امسال.....فالبم چه طور شده؟خواهرم دُرُس کرد واسم.مرسی گلم.

رضام دلم یهو خیلی گرفت..میدونی چه قدر از اون اتفاق میترسم...از همونی که هر روز بهت میگم..نذار همچین اتفاقی بیفته...تو خیلی پررنگی توی زندگیم...منو پاک نکن از زندگیت....

دوست دارم  عزیزترینم....

متن آهنگ همه ی حرفای دلمو میزنه....گوش کن...  :

 

توکه نیستی ، زندگیمو/ زیره پای کی بریزم

واسه کی ، دلم بمیره / وقتی تو ، نیستی عزیزم

دسته سرده این زمونه / دستامو از تو جدا کرد

بازیه ، دوری و حسرت / با دلای ما ، چه ها کرد

عشق تو ، توی وجودم / تا همیشه ، موندگاره

همه آرزوم همینه / که ببینمت ، دوباره

دوریه تو داره آروم / من و از پا، در میاره

رنگه پیری ، ذره ذره / تو وجودم پا میزاره ، پا میزاره

طاقت دوری ندارم / تو بیا ، بمون کنارم

ارزونیه قدم تو / همه ی دارو ندارم

ای قشنگترین ترانه / با تو بودن ،آرزومه

ای تو نیمه ی وجودم / بی تو عمره من ، حرومه

عشق تو ، توی وجودم / تا همیشه ، موندگاره

همه آرزوم همینه / که ببینمت دوباره

دوریه تو ، داره آروم منو از پا در میاره

رنگ پیری ، ذره ذره / تو وجودم پا میزاره

نمیزارم ، که جدایی / عشقمو از تو بگیره

چشم به راهه تو میمونم / نگو اما دیگه دیره

دیگه دیره … آااااااای…

 


نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 12:03 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفـ ـ ــس |

سلام به همه ی دوستای عزیزم..همه ی  مهربونایی که توی این یه سال کنارم بودن..چه لحظه های خوبش چه بد.....

اتفاقای زیادی افتاد...خیلی از دوستیا از هم پاشید..خیلیا عاشق شدن...بالاخره کلی اتفاق خوب و بد افتاد...امیدوارم خاطره های شیرینِ امسال توی دلتون بمونه و خاطره های تلخ واسه همیشه از دل و ذهنتون پاک شه...برای همه آرزویِ بهترین هارو میکنم...سالِ جدید واسه همتون پر از روزای قشنگ و عاشقونه باشه..از تهِ دل واسه همتون سرِ سفره هفت سین دعا میکنم...

رضام ، عزیزم...امیدوارم سالِ 91 زندگیِ هر دوتامون شیرین تر و عاشقونه تر بشه..کنارِ هم...ممنون که هستی...دوست دارم با تمام وجود..

سالِ جدید رو به تک تکتون تبریک میگم...

واسه منم دعا کنید ...

روزاتون بهاری.....

 


نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 20:06 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفــ ـ ـس |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 22:50 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـــم نفـــ ـ ـــس |

اینم عکسِ خرسی که رضام فرستاده واسم!

 

 

 

اینم کادوی من!!!

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 19:34 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

خدای من..نمیتونم باور کنم..یعنی واقعا شدم عشقت رضام؟؟؟؟هم واسه من عجیبه هم خودت...ما چه جوری به اینجا رسیدیم....

هنوزم توی شُکَم....معجزه شد نه؟؟؟؟

 

+همه چی فوق العادست.....

+جفتمون عاشق هم شدیم.تدریجی اما محکم..البته شاید من اشتباه متوجه شده باشم!..فقط همینو از خدا میخواستم.........

+ولتاین همگی مبارک...

 

 

دوست دارم زندگیم.....

 

 


نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 19:26 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفــ ـ ـــس |


دعوا شد حســـــــــــــــــــــــــــــــــابی!!!یعنی خیلی وقت بود اینجوری دعوا نکرده بودیم.سرِ چرت و پرت که مسلما به گفته ی ایشون فقط من مقصرم!بهم گفته بودا همیشه قبلِ هر مهمونی که میخواد بره ما بدجور دعوامون میشه!الان باور کردم!بدجور عصبیم..هی آروم حرف میزدم هیچی نمیگفتم،اون انگاری متوجه نمیشد..دیگه وقتی گفت فردا میرم مهمونی اس نده و شمارت نیوفته گوشیمو خاموش میکنم،قاطی کردم نفهمیدم چیا از دهنم در اومد...آره خب..اگه اس زیاد بدم بهشون توی مهمونی که خوش نمیگذره!اشکال نداره...بذار خوش بگذره بهت.

+کادوهای ولنتاینو فرستادیم واسه هم..واسه هر دوتامون یه روز رسید.رابطمون خیلی خوب شده بود..اما مثل اینکه آقا نمیذارن خوب بمونه.هر موضوعی رو باید کـــــــِـــــــش بدن!!!
+ما کلا شانس نداریم.گند بزنن به همه چی...
+خوبه هیچ وقت پشیمون نمیشی از حرفایی که توی اوج عصبانیت بم میزنی...

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 22:13 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـــم نفـــ ـ ـــس |

سلام دوستای مهربونم..شرمنده انقد دیر آپ میکنم.درگیرِ درس و زندگیَم!!!

خبرِ خاصی نیست..خدارو شکر بزنم به تخته منو رضا خیلی خوب شدیم.البته بعضی وقتا شیطون میره توی جلدش و یکم بد اخلاق میشه!ولی من سعی میکنم آرومش کنم.خیلی بیشتر از قبل عاشقش شدم..دارم سعی میکنم بهش ثابت کنم دوست داشتنمو.... :) .بعضی وقتا به خاطر یه سری حرفاش کلی گریه میکنم :( .ولی دیگه نمیذارم دوستیمون از هم بپاشه.. خودش گفت ما مالِ همیم...

+خدایا منو رضارو کنار هم نگه دار..من واقعا تحمل یه روز دوریشو ندارم..

+عزیزترینم فدات بشم الهی.ببین چه قد دوست داررررررررررررررررم!

+دیگه حرف خاصی نیست.مراقب خودتون باشین.


نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1390 ساعت 20:20 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

سلام به همگی...خوبین خوشین سلامتین؟امتحانا خوب بود ا؟ما که پشت کنکوریم امتحان نداریم!!!  دیروز توی حیاط کتابخونه نشسته بودیم.داشتیم ناهار میخوردیم..2تا گربه هی کلید کرده بودن به ما..نگامون میکردن.تا میرفتم طرفشون در میرفتن!!بعدش یه پرنده ی کوچولو اومد جلومون راه رفت یکم و یه جورایی انگار قِر میداد!اونم پرید رفت..یه دفعه دیدم از زیر در حیاط یه خرگوشه پرید توی حیاط.!!میدویید!!باغ وحش بود!منم عاشق حیوونام!!رفتم سمتش!دیگه نتونست تکون بخوره!مثل مظلوما نشست!!آروم رفتم نشستم کنارش!نازش کردم!بعد بغلش کردم!بردمش توی کتابخونه!دیگه با بچه ها رفتیم از میوه فروشی کارتن گرفتیم با کاهو گذاشتمش توش!یه نفسیه!مظلوم!دیگه همه ی حواسم بهش بود!درس مگه خوندم!!نزدیکای ساعت 6 بود دیگه گفتم بریم خونه!بردمش مطب بابام!مامانم گفت این چیه!!!(مامانی منشیه بابا جونمه!!)یه خورده دعوا کرد که من اینو چه جوری نگه دارم!خلاصه بردیمش با بابا دامپزشکی!گفت سالمه سالمه!پسر هم هست!فعلا توی کارتنه تا واسش یه قفس بگیریم!فقطم میخوره شیطون!!

+اسمش رو گذاشتم بانی!

+مامان بیشتر از من قربون صدقش میره!

+امروز بردمش حیاط یکم بچرخه.فقط کارِ بد کرد!کل حیاط رو خیس کرد پسرِ بد!

+رضامم خوبه عشقم.امتحاناش تموم شده و فعلا سرش خلوته بیشتر با هم حرف میزنیم.دوست دارم زندگیم...

+اینم عکس بانی کوچولو!دکتر گفت 1 سالش ایناس!دعا کنید صاحبش یهو نیاد و پیداش نشه..

 

em7ghg3f5ypok43ykljf.jpg

 


نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 16:36 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفــ ـ ــس |


سلام همگی!!!!!!!!!!!چه خبرااا؟!!!

 

من که خوبِ خوبم!!حالا باز خودمو چشم میزنم!!!دعواهامون که تمومی نداره!ولی حل میشن همشون!

امیدوارم از دیشب که سعی کردیم مشکلارو حل کنیم،دیگه دعوامون نشه!

وای!بعضی روزا دلم میخواد واسه رضا بمیرم!!!

یه وقتایی انقد نفس و مهربون میشه که من خودمو ول میکنم رو زمین،از خوشحالی بالشو بغل میکنم!!

خبر خاصی نیس دیگه!!!میخوام فدای آقاییم شم!!!

الان نشسته کانالارو بالا پایین میکنه!مثل این بچه کوچولو ها میشه!!

قربونت برم زندگیم...


پ.ن 1:اتاقمو بعد از قرن ها جمع کردم!

پ.ن 2:کلید کردم امشب که شام درست کنم!یه چی شد که خدا میدونه!تقریبا nice بود مزش!

دوست دارم رضای دلم
 
 


نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 22:17 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

فدای خودم بشم که استعداد دکتر شدن رو دارم..!گفته بودم این دردا فقط واسه سینوزیت نیستا.هی میگفتن نه..امروز رفتم دکتر نوار مغزی گرفت.میگرن دارم!!!فشار روم کم نبوده این مدت!انتظارش بود اینجوری شه..دردش هرروز بدتر میشه..رضا هم خوبه.مشکلمون حل شد خدارو شکر..دیگه هیچی نمیخوام بگم..اینجوری فقط اعصاب من میریزه بهم.خیلی آروم و طبیعی زندگیمو میکنم!

+مغزم داره از درد میترکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

+عشقم!!قدرمو نمیدونیا!!دیدی دیشب چه نگران شدی وقتی فکر کردی چیزیمه؟؟اگه جدی چیزیم میشد چیکار میکردی؟

+دوست دارم مرد من...


نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 20:18 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفــ ـ ـس |


داغون تر از چیزی ام که بخوام توضیح بدم..همه حرفام توی آهنگ وبمه...چقد امروز گوش دادم ....دارم دیوونه میشم!
خدایا...قربون حکمتت..خودت مشکلمونو حل کن..میخوام بدونم فقط چرا...؟؟آخه اون همه عشق و علاقه کو..چند روزه چی به سرش اومده...به چه قیمتی انقد اذیتم میکنه...به خاطر یه غیرت؟!غیرت یعنی ترس از دست دادن یارت...ولی این که دستی دستی داره خودش منو هل میده... امروز خودمو اضافی حس کردم..اضافی ترین چیز روی زمین...قلبم ریخت با صدای سردت...اون عشق توی صدات کو...اون نرمی...آخه خدایا...باز چرا...من که یه گوشه ی زمین دارم زندگیمو میکنم..چرا همه ی غصه ها رو داری واسه من میذاری..خدایا چقد بی انصافی...جواب دوس داشتن آدما این همه دردِ؟؟؟شیرجه زدم توی رابطه ای که به قول خودت عمقی نداشت...
دیگه گریه کردنی هم سرم از درد میترکه...انگار که مغزم منفجر میشه و همه ی دردا میاد توی سرم...دلم بازم پره...شونه های محکمت رو میخوام که فقط گریه کنم و تو واسه یه بار هم که شده بگی این بار اشتباه از تو بوده...جرات ندارم به شمارت نگاه کنم...نمیخوام مزاحم خوشیات بشم..خوشیایی که با من خراب میشه...وقتی بمیرم میخوای دوس داشتنت رو ثابت کنی؟؟گوشی از دستم امروز داشت میفتاد وقتی پرسیدم این تویی؟توام گفتی مگه کری،خودمم...همه چی تازگی داره..اصلا انگار نشناختمت..یه آدم تازه..با یه حس تازه...وای خدا سرم...چقد یه زمانی به خاطر غصه خوردنام ناراحت میشدی..
دلم واسه یه آرامش طولانی تنگ شده....

بد عادت کردی چشمامو از اون وقتی که تو اینجایی

تو با آرامش چشمات با این لبخند رویایی

همه حرفا همه شعرا بی تو تصویری از دردن

چشات معیار زیبایی رو تو قلبم عوض کردن

کسی مثل من عاشق به احساس تو مومن نیست

می خوام افسانه شم باتو می دونم غیرممکن نیست

تو رو از وقتی که دیدم چشامو رو همه بستم

همه عالم می دونن که به چشمای تو وابسته م

دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه

تو که می خندی انگاری منو خوشبختی می بوسه

بد عادت کردی چشمامو ته این قصه پیدا نیست

تو اینقدر خوبی که جز تو به چشمم هیچی زیبا نیست

واسه تو من کمم آره،تو حقت بیشتر از ایناست

ولی زیبایی مهتاب توی نگاه شب پیداست

آره تو از چشام خوندی چقدر از دلهره خسته ام

اگه آرامشی دارم اونو مدیون تو هستم

دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه

تو که می خندی انگاری منو خوشبختی می بوسه

بد عادت کردی چشمامو ته این قصه پیدا نیست

تو اینقدر خوبی که جز تو به چشمم هیچی زیبا نیست




نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390 ساعت 20:23 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

 
سلام به همگی..ایشالله که خوب و خوشین.منم خوبم.بد نیستم.درد سرم به خاطر سینوزیتمه که تازه گرفتم.فعلا که دارم قرص میخورم..اگه جواب نداد باید برم واسه آزمایشای دیگه..رضامم خوبه..یعنی خیلی با هم حرف نمیزنیم..درساش زیاد شده..یه جورایی اس ام اسامون فقط شده صب بخیر شب بخیر.فعلا منتظرم اگه امشب درسش تموم شد یکم با هم حرف بزنیم..بعضی وقتا شیطون میاد توی جلدم میگم نکنه با یه دختر دیگه حرف میزنه!بعد میگم نه بابا.بنده خدا فقط درساش زیاده...منم که میرم کتابخونه و میام..خدا کنه نتیجه بگیرم..
بچه ها مراقب خودتون باشین.به یاد تک تکتونم...

 

 



نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 22:07 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

حالم خیلی خوب نیست..ولی بهتر از قبلم..سردردای عجیب غریب گرفتم..میگرن شاید باشه..نمیدونم!دلم واسه همه تنگ شده...اوووف...عجب  تیری میکشه یهو...نمیدونم اوضاعمون خوبه یا نه...ولی فقط میخوام جلو همه بگم انقد بیخودی بحث راه ننداز رضا...همه جونم داره میلرزه...سررررررررررررررم...فردا برم آزمایش بدم ببینم چه مرگمه..

جدی جدی حالم بده...

+رضا....حیفه به خدا انقد یهو همه چیرو میریزی بهم به خاطر چیزای بیخود...دیگه هیچی نمیگم..خودتی و وجدانت..حال منو ببین فقط....


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 23:14 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هــم نفــ ـ ـس |


خیلی سعی کردم واسه امشب واست یه کاری کنم رضام..
ولی خب از این راه دور چه کاری ازم بر میاد...
جز آرزوی سلامتی و شادی واست،کاری فعلا از دستم بر نمیاد گلم...
تولدت مبارک بهترینم...
خوشحالم که توی روز تولدت باهامی...خوشحالم که تولدت رو تنهایی واسه خودم جشن نمیگیرم...
دلم نمیخواد یه ذره ام ناراحتیتو ببینم عزیزم...ایشالله زودتر کنار هم باشیم..
سال دیگه یه تولد خوب واست میگیرم..
نمیخوام بذارم دیگه بحثی پیش بیاد...امیدوارم توام درکم کنی..بم کمک کنی...
به خدا بلد نیستم واست جشن تولد بگیرم توی وبلاگ!
فقط آرزوم خوشبختیته...
دوست دارم....کاش بودم کنارت...

تو هیچی کم نداری؛برای همه چیز من بودن....

                              با من باشی دوست دارم

                                                            تنها باشی دوست دارم

                                   امروز روز میلادته

                                                             هرجا باشی دوست دارم

تولدت مبارک تکیه گاهم 
 
دلم میخواست یه کیک بگیرم.19 تا شمع بذارم روش که امشب فوتش کنی...
تا عمر دارم 28 آبان روز به دنیا اومدن بهترینم رو رو یادم نمیره..
 
            2ud6xptnmcx0lh7i0fi9.jpg
                                   

gb80b0db6149yodh1sbg.jpg

نوشته شده در جمعه 27 آبان 1390 ساعت 21:00 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ تبــ ـ ــریـک!!! |


عشق من...زندگیم...بهترینم...انقدر دلم خوشحاله که نمیدونم چی بگم..
چه قدر دوست دارمایی که میگی شیرینه...قلبم تحمل این همه عشق رو نداره...
خیلی دوست دارم...خدا کنارمونه..میدونم...همیشه کنارم بمون...
همه ی زندگیم فدای مهربونیات...............
 

 

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 22:10 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |


نمیدونم از کجا بگم..قرار بود واسه همیشه از اینجا برم..اما...یه اتفاق خیلی غیر منتظره افتاد....باور میکنید یا نه..اما رضام برگشت...فهمید که بدون هم نمیتونیم ادامه بدیم..هر دو تامون خیلی سختی کشیدم..مخصوصا من که میسوختم و کاری ازم بر نمیومد...اون شبی که باز بهم گفت دوسم داره از خوشحالی گریه میکردم..نمیشد باور کنم...وقتی خوابیدم تا صب چند بار از خواب پا میشدم که نکنه خواب دیدم و نیست دیگه..اما شمارش رو گوشیم بود..گرمیشو حس میکردم...این پنجاه و چند روز واقعا همه چی رو هوا بود...هیچ حسی به هیچی نداشتم...همش دارم میگم خدایا حکمت این جدایی چی بود..که بفهمیم چه قدر همو میخوایم؟
ولی هنوز میترسم..هر لحظه از اینکه دوباره این اتفاقا و روزا تکرار شه میترسم..از اینکه پشتم دوباره خالی شه..از اون روزای لعنتی که کاری ازم بر نمیومد جز گریه های همیشگیم...
تو بهم قول دادی رضا...قول دادی دوباره تنهام نذاری...این بار روی قولت حساب کردم..نزن زیرش...
الان که از کتاب خونه برمیگشتم به اون روزا فکر میکردم..که چه قدر این مسیر رو با چشمای پر گذشتم..چه قدر دستام اون موقع از نبودنت یخ میزد..اما امروز یه حس دیگه داشتم...میدونستم دستام یخه .اما یه گرمای عجیبی رو توی دلم میدیدم. لبام میخندید...
همه چی خیلی خوبه..مثل اون روزای قشنگ قبل...دیگه نمیذاریم خراب شه..نمیذاریم....
دوباره تنهام نذار..

دوست دارم زندگیم....

+18 آبان دوباره گرمیه همو حس کردیم...دوباره با هم شدیم...
+چشام از خوشحالی هر شب پره!!



نوشته شده در یکشنبه 22 آبان 1390 ساعت 19:21 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفـــ ـ ــس |

 


 
از بن‌بست برگشتم

به خیابانی باز
بازِ باز

بیا نگاه کن

انتهاش

...

به هیچ جا نمی‌رسد...


نوشته شده در یکشنبه 1 آبان 1390 ساعت 22:13 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفـــ ـ ــس |

 

سلام دوستای مهربونم

امروز سالگرد دوستی من و رضامه.خیلی واسه امروزمون برنامه داشتم.

که کنار هم باشیم و یه جشن کوچیک بگیریم.ولی خوب دیگه.نشد.قسمت نبود..

خیلی خوشحالم رضامو دارم.

خیلی خوشحالم که از دستش ندادم...با اینکه از هم دوریم.ولی دلامون خیلی نزدیکه...خیلی...

19 شهریور سالگرد دوستیمون مبارک همه ی زندگیم..تنهام نذار...

دوست دارم وجودم...


نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1390 ساعت 00:25 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ تبـ ـ ـریـک |


سلام همگی!!!

اومدم 2 خط یه خبر کوچولو بگم برم!

16 شهریور تولدمه!!!تولدم مبارک!!!!

حس جشن گرفتن نیست!

چه زود یه سال گذشت!

پارسال این موقع داشتم با رضا کم کم دوست میشدم!!

ای روزگار!

دوستون دارم مهربونا...


عکس متحرک تولد

اینم پریا جون زحمتشو کشید.مرسی گلم


نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 ساعت 00:12 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ تبــ ـ ــریـک!!! |

 

یه سلام گرم تابستونی به همه ی دوستای مهربونم..

به همه ی دوستای گل که تنهام نذاشتن و دل نوشته هامو خوندن و باهام همدردی کردن..

رز و نیلوفر عزیز.شیدا جان.پریای گل.مریم جون.هستی عزیزم.نیکناز مهربون.بهار گلم.شیوا جان.شقایق عزیز.وبلاگ هیچ کس تنها نیست (که اسم دوست گلمو هنوز نمیدونم).و هنگامه خانوم خودمون که دیر دیر پیشمون میاد!!

از همتون ممنونم...از اینکه تونستین همیشه با حرفاتون آرومم کنید...

دیروز رفتیم جاده چالوس...کنار آب نشستم و تا تونستم با خودم فکر کردم..

هی گفتم بابا اینجوری نمیشه..باید یه راهی باشه..چرا تا میایم خوب شیم یه چی میشه.

حتما یه سنگی این وسط هست که برش نمیداریم و سعی میکنیم از روش رد شیم که نمیشه..

واسه همینه بازم بر میگردیم سر جای اول.

گفتم شده از غرورمم بزنم باید درستش کنم.باید با هم درستش کنیم..

دلم بدجور پر بود..ولی هی عمیق نفس میکشیدم که آروم شم...

خدا رو شکر جواب داد..

دنیا مگه چند روزه..چرا باید به جای آرامش،همدیگه رو زجر بدیم.یکم بیشتر باید همو درک کنیم.

دیشب تقریبا 3 ساعت با رضام حرف زدم و همه ی ناراحتیا و چیزایی که تو دلمون مونده بود رو به هم گفتیم.

داریم سعی میکنیم حلش کنیم...

از بهترینم معذرت میخوام به خاطر پست قبلی...خیلی ناراحت شده بود وقتی خونده بود...

خیلی داغون بودم...خواستم یه جوری خودمو خالی کنم...بیا کدورتارو بذاریم کنار...

بیا کنار هم از زندگیمون لذت ببریم..به خدا دوست دارم عزیزم..نمیخوام غم تو چشات ببینم...

اگه یکم بیشتر همو درک کنیم،به خدا دیگه مشکلی نداریم...

لبات همیشه خندون...دلت پر از شادی..روزات بهاری....

دوست دارم رضای دلم...


نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1390 ساعت 12:38 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

این عکس عروسکمه که اصلا نمیتونم ازش جدا شم!!!اکثرا با خودمم میبرمش بیرون!

ترو به خدا نخندینا!!دست خودم نیست!!!شبا وقتی بغلش میکنم میخوابم انقدر لذت میبرم!!!

دوسش دارم خیلــــــــــــــــــــــــی!!!

اسمش اُسکارِ !!!!


نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور 1390 ساعت 20:24 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفـــ ـ ــس |

 

جدیدا میگم تنهاییامو با نوشته هام پر کنم...با درد و دل خودم....

چرا این همه غصه؟!این همه غم؟!چه قد قراره به خودم سخت بگیرم!!!

بابا بخند!همش میگذره!!!

-نمیاد رضا....

-خب نیاد!

-آخه نمیتونم دیگه...

-فدا سرت!خودش پشیمون میشه یه سال منتظر نگهت داشته!مگه نه؟

-اون هیچ وقت پشیمون نمیشه...یه بار خودش بهم گفت...

-تا کی زانوی غم بغل میگیری؟!بی خیال باش.مثل خودش!شیرین بگیر که شیرین بگذره!!!(جمله از خود!!)

-....

-بذار تو خیال خودش زجرت بده!تو زندگیتو کن!یا میاد یا نمیاد دیگه!

-مهم نیست دیگه.....بذار سرش گرم کار خودش باشه...بذار فکر کنه خیلی مَرده...خیلی مَرده که منتظرم گذاشته..

-خودت عقل نداری؟!

-نه...یه احمقم که بدجور دل دادم به کسی که یه ذره ام  ارزش واسم قائل نیست....

-!!!میدونیو....!یا درست میشه...یا میره و همه چی رو تموم میکنه!

-چه ساده...با یه خداحافظ دوستیا بسته میشن....

+بحث بین دل و عقلم بود!!!خودتون میفهمید کدوم دلمه!!!!!!

 

پ.ن1:بدجور یکی نفرینم کرده....خود رضا میدونه کی...

پ.ن2:حسش نیس خبر بدم...چون خیلیا بی معرفتن..وقتی خبر میدم میان.بعضیا هم که اصلا نمیان!

پ.ن3:چشام چه بدجور میسوزه....گریه بازم!!!مسخرس...بس کن دیگه!(خطاب به خودم!)


نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور 1390 ساعت 00:07 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

 

طبق معمول دلم گرفته بود.گفتم بنویسم و خودم رو یکم آروم کنم...

این آهنگه رگ خواب محسن یگانه منو یاد اولای دوستیمون میندازه...

یاد اون شبی که شاید میخواستیم از هم جدا شیم..

و من از ترس نبودن رضا تا ساعت 5 صبح تو جام وول میخوردم...اتفاقی گوشیمو نگاه کردم..

دیدم یه اس از رضا دارم که چند مین قبل بهم فرستاده بود...

انقد خوشحال شدم وقتی اس ام اس رو خوندم...تا صب تو خیالم بغلش کردم و خوابیدم!!!

یادش بخیر...امتحانای ترم اول بود...از هم دین و زندگی میپرسیدیم...

هر چی ازم میپرسید نمیتونستم جواب بدم...میگفت خوندی اصلا؟!میگفتم آره!

صداتو که میشنوم یادم میره...

یا وقتایی که من سر کلاس بودم و هی اس میداد پس کجایی دلم واست تنگ شده...

منم همه ی حواسم به اون بود...

شبی که گریه کردم و گفتم میترسم از روزی که بهم بگی تموم...میترسم از وقتی که دلمو بشکنی...

میترسم از اینکه بری و من بمونمو کلی خاطره...

نمیدونستم یه روز به اون روزمیرسم!اونم به این زودی....

یاد اون روزی که اشتباهی اسم رضا از تو دهنم جلوی مامان پرید بیرونو مامان بود که هی میپرسید رضا کیه؟!!!

یا اون موقعی که گوشیمو دزدیدن و رضا بود که سعی میکرد آرومم کنه...ولی مگه آروم میشدم....

یاد وقتایی که فک میکردم تا آخر مال همیم....یاد خنده ها..گریه ها...غصه ها...شادیا....

دلم واسه همشون تنگ شده....

واسه وقتایی که تو وبمون رضا هر روز آپ میکرد ومیگفت زود برم بخونم...

کلی ازش خاطره دارم که اگه بخوام بگم جا نمیشه....

امروز مثل این دیوونه ها پاشدم لباس پوشیدم...

هی روسری و کفشو کیفمو عوض میکردم ببینم با کدوم قشنگتر میشم...

که وقتی رضا میاد اون طوری باشم که میخواد....الان به کارم میخندم...

کی؟؟!!!کی میاد پیشم....؟؟اصلا میاد دیگه؟؟؟

قرار بود برم بیرون یه دوری بزنم دلم باز شه...ولی مگه این همه دوری با یه قدم زنی پر میشه...

بازم من میمونم این 4تا دیواری که دورمه...

کاش میشد اونی باشم که میخواد...سعی کردم هیچی کم نذارم واسش..ولی دیدم خودم کمم...

هیچی نیستم...

چقد دلم حرف داره...چقد بیچاره داره اذیت میشه...

خیلی از روزا به جای خنده ،لبام خیسیه اشکامو حس میکردن...

رضا؟واقعا چی میخواستیم و چی شد!!!

شایدم من زیادی همه چیو بزرگ میکنم...

شاید اگه اون همه بهم محبت نکرده بود،الان میگفتم بیشترین عشقو داره بهم میده...

چرا تا میام میگم رضا...اون روز اینجوری بپوشم..این رنگ لاک بزنم...کیفم اینجوری باشه...

کفشم اونجوری باشه...اینجا بریم...اونجا بریم..میزنی تو ذوقم و میگی حالا!!!کو تا اون موقع...

چی باید بگم...چی میتونم بگم...خودم انتخابت کردم...خودم بهت دل بستم و شاید عاشقت شدم...

تو که اجبارم نکرده بودی...مگه نه؟

هی به خودم میگم اگه اومد زیاد نخندیا...سنگین باشیا...بعد به خودم میخندم!

به دلم میگم حالا بذار بیاد!!!

ضد حال زدنات خیلی زیاد شده...میخوای تلافی کنی؟!تلافیه بد بودنام؟

به خدا مال تو خیلی بیشتر شده...نمیخوای دیگه ترمز بگیری؟؟؟؟

با این همه هنوزم دیوونتم...هنوزم میخوام واسه خودم نگهت دارم...

به خودم میگم بلاخره درست میشه...میفهمه اشتباه کرده....

میبخشمت...به خاطر همه کارایی که باهام کردی...به خاطر شبایی که خوابو ازم گرفتی...

به خاطر گریه هایی که به چشام دادی...میبخشمت....

توام منو ببخش...به خاطر....نمیدونم...به خاطر همه ی بدیام....

خیلی دوست دارم...

خسته نباشی...باشگاه بودی....

بدون هنوز تشنه ی وجودتم....

اگه سنگ بود آب میشد...!موندم تو خلقتت به خدا!!!

فدای خنده هات....

مواظب دلامون باش........................

 


نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 18:47 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفـــ ـ ــس |

 

سلام...بازم حرفی ندارم...برگشتم کرج.دیشب رسیدیم...دلم واسه اتاقم تنگ شده بود...

رضامم خوبه...یه روز خیلی خوبه...یه روزایی هم سرد..شاید من زیادی حساس شدم..

هرچی میگذره بیشتر عاشقش میشم..

این هفته شاید با بچه ها برم بیرون...دلم واسه همه چی تنگ شده...

تنها چیزی که رنجم میده ترس از اینه که بازم رضا برگرده و بهم بگه تموم.....

خدایا...خودت آرومم کن...

هر شب واسه همه دعا میکنم...

دعامون کنید....

 


یادم رفت بگم...

4شهریور تولد خواهر گلم بود...

از همینجا روتو میبوسم و از خدا میخوام به هرچی میخوای برسی عزیزم...

ببخشید جشن نشد واست بگیرم...

"تولدت مبارک"

 

 

 


نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390 ساعت 18:51 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

 

سلام...

اومدنم باز طول کشید!حرفام زیاد نیست..

مامان اینا از کرج اومدن و آخر این هفته احتمالا با هم برگردیم.

از جمعه با رضا حرف نزدم..یعنی خودش خواست...قرار شد امشب بهم اس بده..که هنوز نداده.

نمیدونم توی این 2روز به چی میخواست فکر کنه...

یکم اوضاعمون پیچیده شده...یکم همه چی بهم گره خورده.کاش زودتر ببینمش...

دلم میخواست زیاد بنویسم...ولی انگاری دیگه حرفی نیست....

امشب شب قدره...واسم دعا کنید...واسه همه دعا میکنم....

دوست دارم زندگیم.........


نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد 1390 ساعت 21:06 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هـم نفــ ـ ـس |

 

نباید جواب یه مزاحم تلفنی رو میدادم.

نباید وقتی رضا گفت جواشو نده برگردم به یه غریبه ای که نمیشناسم بگم برو گمشو....

دست از سرمون بردار..

نباید........

دیگه نمیخوام هیچ وقت ناراحتش کنم...هیچ وقت نمیخوام اذیتش کنم که این روزای تلخ تکرار شه.

خدایا ممنونم واسه همه چی...شاید این یه امتحان بود که بفهمم چقدر دوسش دارم...

تنهام نمیذاری دیگه...میدونم...

حالا همه چی خوبه..خیلی خوب....فقط همینو بگم که دوبار شدیم مثل اولا...

دوست دارم

    


نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1390 ساعت 12:32 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هم نفــ ـ ــس |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1390 ساعت 00:23 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هم نفــ ـ ــس |

 

5 روزه از اون دعوای کذایی میگذره و من همچنان بدجور تنهام...رضام دیگه رضای قبل نیست..

انقدر عوض شده که نمیشناسمش...قبلنا وقتی صدامو میشنید انقد خوشحال میشد که حد نداشت...

حرفای قشنگ قشنگ واسم میزد..وقتی ساکت میشدم میگفت صدای نفسات چه شیرینه..

امکان نداشت نگه بهم عروسکم..یه دونم...انقد دلم گرفته که نمیتونم فکر کنم...

چه قدر سرد باهام برخورد میکنه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم...خالم شک کرده بود بدجور..

دخترخالم جمعش کرد..وگرنه نمیدونستم چی بگم..

آخه میگفت دختر تو فکر و خیال داری میکنی که انقد لاغر شدی و هیچی نمیخوری...

یه جورایی مریض شدم...تنها که میشم فقط گریه میکنم..الانم چشام پر شده..

خاطراتمون دیوونم میکنه...چرا انقدر سرد شدی رضا...یکی به من بگه چیکار کنم...

اگه دیگه هیچی درست نشه........دلم واسه مهربونیاش تنگ شده...

واسه وقتی که اسممو صدا میکرد و دلم میلرزید....

دیگه خسته شدم...

چرا باورم نداری...

 


نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1390 ساعت 12:57 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ |

 

سلام به همه ی دوستای خوبم..الان اردبیلم...امروز جهنمی ترین روز زندگیم بود..

دیروز بدجور با رضا دعوام شد..نمیخواستیم دعوا کنیم...

اونم دلش بدجور ازم پر بود و گفت همه چی تموم...مگه میتونستم باهاش حرف بزنم و آرومش کنم..؟

گفتم شاید تا امروز خوب شه ولی نشد...دیشب که راه افتادیم با دختر خالم بدجور دلم گرفت..

هم رضا نبود هم هنوز نرفته دلتنگ مامان شدم!مرغ رضامم یه پا داشت..

"همه چی تموم دیگه نمیخوام صداتو بشنوم"

آخه توی این مدت خیلی اذیتش کردم..به جای آروم کردن فقط غر زدم...

امروز دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم..زنگ زدم دوستش گفتم ترو به خدا تو یه کاری کن..

داره همه چی از هم میپاشه...انقد گریه کرده بودم چشام باز نمیشد..نفسم بالا نمی اومد.

رضا هم گوشیشو اصلا بر نمیداشت....واقعا هنوز به امروز فک میکنم دیوونه میشم...

وقتی دیدم دیگه نمیتونم رضارو آروم کنمو باهاش حرف بزنم زنگ زدم به باباش..

همینجوری که گریه میکردم گفتم شما یه کاری کنید..گفت چی شده..

یه توضیح کوتاه دادم و قطع کردم..باباشم زنگ زد به رضا که چیکار کردی باهاش!!!

بعدش دیگه خود رضا زنگ زد..صداشو که شنیدم دیوونه شدم..مگه گریم بند می اومد...

یه ساعت اینا حرف زدیم . همه چی تقریبا خوب شده...

یه جورایی اصلا فکر نمیکردم برگرده..هنوزم چشام پره...بدترین روز عمرم بود...

دستام میلرزه..هنوز کابوسایی که دیدم تو ذهنمه...حس میکنم چند سال پیر شدم...

رضای من..بهترینم...میدونی که میمیرم تو هوایی که نفس های تو نیست...

دوست دارم زندگیم..تنهام نذار که دیگه نمیتونم زندگی کنم...

هروقت آپمو خوندی بهم بگو هنوزم تو دلتم؟

 

پ.ن:آقایون اصلا نمبخوام نظر خصوصی ازتون ببینم..نطرای خصوصیتون عمومی میشن.


نوشته شده در شنبه 1 مرداد 1390 ساعت 23:14 توسط ღ بــ ـــ ــاران ღ هم نفـ ـ ـس |



بـــــ ــــارانــــ ــــ